بهانه های زندگیم

دل نوشته هايي براي اميدهاي من

 نه تو مي ماني و نه هيچيک از مردم اين آبادي
 
به حباب نگران لب يک رود قسم ؛وبه کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت ؛غصه هم ميگذرد ....
 
آنچناني که فقط ،خاطره اي خواهد ماند .....
 
لحظه ها عريانند ؛به تن لحظه خود ؛جامه اندوه مپوشان ...هرگز

تولد 7سالگي يکدونه پسرم

نفس مامان ...اول بايد بگم خيلي شرمنده م که در آپ کردن وب مشترک شماو خواهري اينقدر کوتاهي ميکنم ...ولي گل پسري خودت که شرايط م رو ميدوني ...اداره و دانشگاه و کارهاي خونه و مهم تر ارهمه کارهاي شما و خواهري اين فرصت رو بهم نميده عشقم ...يعني سرم بي نهايت شلوغ شده ...ولي ميدونم شما فسقلي هاي من با مهربوني و گذشت از اين مامان در ميگذريد !!!!مگه نه پسرم ؟!؟!؟! اول ديماه دوباره اومدو من سرشار از ذوق از کلاس درس رفتم و کيک باب اسفنجي برات گرفتم و بعد هم کادو ها و اومدم خونه ديدم هرسه خيلي راحت خوابيد ...منم سريع شروع کردم و آماده کردن وسايل براي برگزاري جشن تولد شما .....و تا چشم از خواب بازکردي کيک ت رو تو يخچال ديدي و کلي ذوق کردي قربونت برم من...
25 ارديبهشت 1393

اولين ياداشتهاي 93

بازم من اومدم با يه دنيا شرمندگي مسافرت رفتيم و من ياداشتي نزاشتم ....عيد گذشت بازم    وااااااااااي چقدر من کم کاري کردم ؛اما امروز 14/02/93 برام يه روزه خاصه ......اول ديدار با مرمر جونم و امين عزيز...که براي ديدنشون لحظه شماري ميکنم و دوميش هم زمان بودن اين روز قشنگ با 20ماهگي آيلين جون .........به به .....به به حالا به صورت يهووووويي کولاک ميکنم ...هم چيزهايي رو که از مسافرت يادم مونده وهم اين دو ماهي که گذشت رو به همراه عکسهاش ميزارم براتون هووووووووووووررررررررررراااااااااااااااااااااا خب حالا از کجا شروع کنم اوووووووووووووووم ميريم سراغ دوربين مخفي و شيطنتهاي آيلين بانوووووووو   شما در اين صحنه قصد داش...
14 ارديبهشت 1393

عکسهاي آتليه يک سالگي آيلين جون

این روز ها با خودم فکر می کنم چه کارهایی از پس آدم بر میاد وقتی که مادره: مادر که باشی دیگه برات مهم نیست چند ساعته که نخوابیدی یا چند شبه که نخوابیدی مادر که باشی تمام دغدغه ات این میشه که بچه ات چند بار پی پی کرده یا چقدر وزن گرفته. مادر که باشی تازه میفهمی مادرت چی کشیده تا تو رو بزرگ کرده و تو خیلی راحت خیلی وقت ها باهاش تند رفتار کردی. اصلا بزار واضح بگم تازه از روزی که مادر میشی قدر مامان و باباتو میدونی. مادر که باشی حاضری وسط شام و ناهار بلند شی و بچه ات رو سیر کنی هر چقدر هم که گشنه باشی. مادر که باشی حاضری مدت ها چیزایی که دوست داری و نخوری تا یه وقت بچه ات دلدرد نگیره. مادر که باشی ...
13 آبان 1392

پيکاسوي من

پيکاسوي من ..........اين لقبه منه واسه پسرنقاشم نقاشي هاي گل پسري من همه جا ورد زبونه ....توي مهد ..توي خونه ماماني ....خلاصه اينکه همه و همه نقاشي هاي شما رو دوست دارن .....آخه پيکاسوي مني عشقم تو اين روزها بيشتر شخصيت هاي کارتوني رو بلدي بکشي مثه ...باب اسفنجي ....لاک پشتهاي نينجا ...موجودات بن تن و توي نقاشي پارک و جنگل وخونه هم تبهر داري خيلي خوشحالم که توي نقاشي هات از رنگهاي شاد استفاده ميکني ....چون توي يه کتاب خوندم ...استفاده از رنگهاي شاد و اهميت کشيدن لبخند و....نشون ميده فرزند ما توي محيط امن و آرومي زندگي ميکنه و روحيه شادي داره ............ اينم چندتا از نقاشي هاي شما :         ...
6 آبان 1392

دختر نازنينم تولدت مبارک

  دخمل قشنگم تولد يکسالگي شما باده روزتاخير برگزار شد و اونم به صورت 4نفري و خيلي خيلي کوچيک اما با همون جشن کوچيک شما و ايليا کلي خوشحال شدين و بهتون خوش گذشت داداش ايليا دوست داشت برات عروسک باربي هديه بگيره ولي ازاونجايي که شما هنوز خيلي کوچولويي ..با خودم گفتم خداي نکرده يه وقت موهاي باربي رو مي کني و نوش جان ميکني ...اخه شما خيلي خيلي شمکو هستي گلم   و اينم بگم که دقيقا روز تولدت توي جاده چالوس بوديم و براي خالي نبودن عريضه ..داخل ماشين يه کنسرت 4نفره برگزار کرديم من و بابا و داداشي خونديم و شما هم رقصيدي عشقم   و اما کادوهاي اولين تولد دخترم : کادوي دادا...
6 آبان 1392

بوستان فردوس

يه عصر گرم تابستوني که من دلم گرفته بود و نمي دونم از کي و از چي ؟؟؟؟؟؟؟؟براي تغييرحال و هوا به پيشنهاد من رفتيم بوستان فردوس ......... ايليا کلي بازي کرد و بهش خوش گذشت و من و شما و بابايي هم کنار هم نشستيم و از هر دري حرف زديم .....هوام عوض شد يه کم چندتايي هم هکس گرفتم از هردوتون که ميزارم تو ادامه مطالب   مامان درسته قورتت ندم هااااااااااااااااااااا حواست رو جمع کن عسلم     ...
6 آبان 1392

جوجه هاي من چه کارها که نمي کنن؟!؟!؟!!؟!؟

من اومدم با يه دنيا شرمندگي   کوچولوهاي قشنگم ايليا و آيلين جونم ......مامان حسابي شرمنده ست از اينکه وبلاگ چند وقته که حسابي تهنا مونده و مامان چيزي براتون ننوشته ......ولي باور کنيد شرايط يه طوري بود که حس و حال نوشتن نداشتم .....اخه هميشه از شاديها و خوشي ها ميشه گفت و گفتن ه  غم و غصه ودلتنگي خيلي سخته ....هم واسه کسي که مي نويسه وهم واسه اونايي که قراره بخونن ...و وقتي قرار شما نازنين ها با خوندنشون ناراحت بشين همون بهتر که ننويسم .......   ايليا جون اين روزها خيلي آقا شده ....به حرف مامان و بابا گوش ميده ولي ولي ....امااما .....شرطي مثلا اگه مامان بگه ايليا جون بشين اينقدر ندو ....ايليا ميگه :چشم مامان مي شينم ...
6 آبان 1392

ناناز مني عشقم

اين روزها دخملم خيلي شيرين شده ....اينقده که بعضي وقتها ميخوام درسته درسته قورتش بدم را رفتنت خيلي پيشرفت کرده ...کاملا ميتوني تعادلت رو موقع راه رفتم حفظ کني و شوق عجيبي واسه دويدن داري ..... موبايل اسباب بازي رو برميداري و دورتا دور خونه راه ميري و الو مي کني ....اما نمي دونم با کي حرف ميزني که حرفات تمومي نداره .....وقتي هم که تموم ميشه تلفن خونه رو برميداري و دوباره شروع به راه رفتن و حرف زدن .....بعدشم مثه يه دخمل خوب و خانوم گوشي رو ميدي به مامان ...فدات بشم در مقابل اين حرکت جديدي که ياد گرفتي .ديگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و يه فشار از نوع شديد تو  بغلم ....در حدي که احساس کردم اگه يه خورده ديگه فشارت بدم له ميشي ....اخه ...
20 شهريور 1392

اولين هاي دخملي

اولين بار که چهار دست و پا رفتي اول ارديبهشت ماه 92بود اولين مرواريد دخملم در اواخر فروردين ماه 92درخشيد اولين قدم دخترقشنگم در دوم شهريور ماه توخونه ماماني برداشته شد اولين مسافرت آيلين جون در پنج شنبه 7شهريور ماه به سمت شمال بود اولين لقمه واقعي درتير ماه ...يه لقمه نون و ماست چکيده ....که اينقدر خوشمزه خوشمزه خوردي که نگو و نپرس اولين بيماري دخترم درتيرماه 92بودکه تمام بدنت دونه هاي ريزو قرمز زدو دکتر گفت :حساسيته ..... متاسفانه بقيه ش فعلا يادم نمي ياد عسلي .....به محض اينکه يادم اومد برات مي نويسم گل گلي مامان
20 شهريور 1392

گذري در زمان (ايليا به روايت تصوير)

خدا بيامرزت مامان بزرگ .....هميشه ميگفتي :عمر مثله برق و باد ميگذره ............ و حالا ميفهمم.................... انگار همين ديروز بود که يه حسي بهم گفت :يه شاهزاده ناز و خوشگل اومده توي دلم ............ يادش بخير ......اولين تجربه مادر شدن ............ هميشه اولين تجربه ها يه طعم ديگه اي دارن ؛خصوصا اينکه تجربه شيريني هم باشن و ايليا همون تجربه شيرين منه ........... پسرم با پا گذاشتن به زندگيم رنگ و بوي ديگه اي دادي واين حس قشنگ هيچ جوري قابل توصيف نيست عزيزم همه چيه من شدي .....مايه آرامشم ......اميد ناميدي هام ..........تکيه گاه تنهايي هام ....... وقتي ميخوابيدي ؛ساعتها بهت زل ميزدم و باهات درد و دل ميکردم ....از آرزوهام ...
8 تير 1392