X
بهانه های زندگیم
دل نوشته هايي براي اميدهاي من

 نه تو مي ماني و نه هيچيک از مردم اين آبادي
 
به حباب نگران لب يک رود قسم ؛وبه کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت ؛غصه هم ميگذرد ....
 
آنچناني که فقط ،خاطره اي خواهد ماند .....
 
لحظه ها عريانند ؛به تن لحظه خود ؛جامه اندوه مپوشان ...هرگز


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:32 | پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط مامان مليحه

نفس مامان ...اول بايد بگم خيلي شرمنده م که در آپ کردن وب مشترک شماو خواهري اينقدر کوتاهي ميکنم ...ولي گل پسري خودت که شرايط م رو ميدوني ...اداره و دانشگاه و کارهاي خونه و مهم تر ارهمه کارهاي شما و خواهري اين فرصت رو بهم نميده عشقم ...يعني سرم بي نهايت شلوغ شده ...ولي ميدونم شما فسقلي هاي من با مهربوني و گذشت از اين مامان در ميگذريد !!!!مگه نه پسرم ؟!؟!؟!

اول ديماه دوباره اومدو من سرشار از ذوق از کلاس درس رفتم و کيک باب اسفنجي برات گرفتم و بعد هم کادو ها و اومدم خونه ديدم هرسه خيلي راحت خوابيد ...منم سريع شروع کردم و آماده کردن وسايل براي برگزاري جشن تولد شما .....و تا چشم از خواب بازکردي کيک ت رو تو يخچال ديدي و کلي ذوق کردي قربونت برم من

بعدهم مراسم عکس و فيلم و بريدن کيک و ....................شام هم بابايي واسه پسرم که عاشق پيتزاست ....پيتزاسفارش دادو بااينکه جشن تولدت خيلي خيلي کوچيک بود ولي خب خوش گذشت به شما  خواهري و من هم از ذوق و شادي شما سرمست و خوشحال

حالا بريم و يه خورده عکس ببينيم .........موافقي؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس بدو برو ادامه مطالب



ادامه مطلب...
موضوع : تولد 7سالگي ايليا

نوشته شده در تاريخ 8:26 | پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 توسط مامان مليحه

بازم من اومدم با يه دنيا شرمندگي

مسافرت رفتيم و من ياداشتي نزاشتم ....عيد گذشت بازم  بای بای وااااااااااي چقدر من کم کاري کردم ؛اما امروز 14/02/93 برام يه روزه خاصه ......اول ديدار با مرمر جونم و امين عزيز...که براي ديدنشون لحظه شماري ميکنم و دوميش هم زمان بودن اين روز قشنگ با 20ماهگي آيلين جون .........به به .....به به

حالا به صورت يهووووويي کولاک ميکنم ...هم چيزهايي رو که از مسافرت يادم مونده وهم اين دو ماهي که گذشت رو به همراه عکسهاش ميزارم براتون هوووووووووووورررررررررررااااااااااااااااااااااخندونک

خب حالا از کجا شروع کنم اوووووووووووووووم

ميريم سراغ دوربين مخفي و شيطنتهاي آيلين بانوووووووو

 

شما در اين صحنه قصد داشتين پوشک خودتون رو باز کنيد و عروسک تون رو پوشک کنيددرسخوان

 

در عکس يعدي سخت مشغول انتخاب لباس هستيدخسته

و در اين صحنه کاملا متوجه حضور بنده شديد و کار از بنيان خراب شد

 

 


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:12 | يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 توسط مامان مليحه

این روز ها با خودم فکر می کنم چه کارهایی از پس آدم بر میاد وقتی که مادره:

مادر که باشی دیگه برات مهم نیست چند ساعته که نخوابیدی یا چند شبه که نخوابیدی

مادر که باشی تمام دغدغه ات این میشه که بچه ات چند بار پی پی کرده یا چقدر وزن گرفته.

مادر که باشی تازه میفهمی مادرت چی کشیده تا تو رو بزرگ کرده و تو خیلی راحت خیلی وقت ها باهاش تند رفتار کردی.

اصلا بزار واضح بگم تازه از روزی که مادر میشی قدر مامان و باباتو میدونی.

مادر که باشی حاضری وسط شام و ناهار بلند شی و بچه ات رو سیر کنی هر چقدر هم که گشنه باشی.

مادر که باشی حاضری مدت ها چیزایی که دوست داری و نخوری تا یه وقت بچه ات دلدرد نگیره.

مادر که باشی از خیلی چیز ها میگذری

و همه ی این سختی ها با یه لبخند کودکت تمام میشه.انگار نه انگار که خسته ای انگار نه انگار که شبها نخوابیدی فقط و فقط یه لبخندش کافیه تا دوباره انرژی بگیری.

و من بهش اضافه می کنم مادر که بشی می فهمی مادر یعنی چی....

خدایا سایه همه مادر ها رو بالای سر بچه هاشون نگه دار

..

و همين طور همه دخترو پسرهارو واسه مامان و باباهاشون حفظ کن

اما من ......

 

دخترم ؛اين روزها خيلي ها بهم ميگن که در حقت کوتاهي کردم (به خاطر شيرندادن به شما )ولي ديگران براي من مهم نيستن ...مهم عشق بي همتايي ست که به تو دارم ....و ميدونم که تو هم وقتي شرايطم رو بدوني من درک ميکني و از اين عذاب وجدان راحت ميشم

تمام زيباييهاي دنيا رو با دلي خوش براي شما و داداشي آرزو دارم .

کاستي هاي من ببخش ؛از اينکه نمي تونم زياد باهات بازي کنم ؛ببرمت گردش ؛و.....

 

ببخش منو عشقم

 



ادامه مطلب...
موضوع : عکسهاي اتليه يکسالگي آيلين جون

نوشته شده در تاريخ 12:07 | دوشنبه 13 آبان 1392 توسط مامان مليحه

پيکاسوي من ..........اين لقبه منه واسه پسرنقاشم

نقاشي هاي گل پسري من همه جا ورد زبونه ....توي مهد ..توي خونه ماماني ....خلاصه اينکه همه و همه نقاشي هاي شما رو دوست دارن .....آخه پيکاسوي مني عشقم

تو اين روزها بيشتر شخصيت هاي کارتوني رو بلدي بکشي مثه ...باب اسفنجي ....لاک پشتهاي نينجا ...موجودات بن تن و توي نقاشي پارک و جنگل وخونه هم تبهر داري

خيلي خوشحالم که توي نقاشي هات از رنگهاي شاد استفاده ميکني ....چون توي يه کتاب خوندم ...استفاده از رنگهاي شاد و اهميت کشيدن لبخند و....نشون ميده فرزند ما توي محيط امن و آرومي زندگي ميکنه و روحيه شادي داره ............

اينم چندتا از نقاشي هاي شما :

لاک پشتهاي نينجا(1392/03/20)

 

 

 

پارک

 



موضوع : هنرهای ایلیا

نوشته شده در تاريخ 9:57 | دوشنبه 6 آبان 1392 توسط مامان مليحه

Surprice

 

دخمل قشنگم

تولد يکسالگي شما باده روزتاخير برگزار شد و اونم به صورت 4نفري و خيلي خيلي کوچيک

اما با همون جشن کوچيک شما و ايليا کلي خوشحال شدين و بهتون خوش گذشت

داداش ايليا دوست داشت برات عروسک باربي هديه بگيره ولي ازاونجايي که شما هنوز خيلي کوچولويي ..با خودم گفتم خداي نکرده يه وقت موهاي باربي رو مي کني و نوش جان ميکني ...اخه شما خيلي خيلي شمکو هستي گلم

 

و اينم بگم که دقيقا روز تولدت توي جاده چالوس بوديم و براي خالي نبودن عريضه ..داخل ماشين يه کنسرت 4نفره برگزار کرديم من و بابا و داداشي خونديم و شما هم رقصيدي عشقم  

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

و اما کادوهاي اولين تولد دخترم :

کادوي داداشي :يه خانوم مرغيه خوگشل و ماماني که کوک ميشه و بالهاش پايين و بالا ميره و وقتي کاکلش رو فشارميدي يه آهنگ ناناز مي زاره (کلي ذوق ميکني با صداش عزيزم )و يه شير کوکي و يه قطار

کادوي من :يه کيف کيتي

کادوي بابايي :يه بلوز بافت خيلي خيلي خوگشل و قول براي خريدگوشواره (حالا کي ؟؟؟؟خدا داند و بس )

باهم بريم و عکس ببينيم



ادامه مطلب...
موضوع : تولديکسالگي آيلين جون

نوشته شده در تاريخ 9:55 | دوشنبه 6 آبان 1392 توسط مامان مليحه

يه عصر گرم تابستوني که من دلم گرفته بود و نمي دونم از کي و از چي ؟؟؟؟؟؟؟؟براي تغييرحال و هوا به پيشنهاد من رفتيم بوستان فردوس .........

ايليا کلي بازي کرد و بهش خوش گذشت و من و شما و بابايي هم کنار هم نشستيم و از هر دري حرف زديم .....هوام عوض شد يه کم

چندتايي هم هکس گرفتم از هردوتون که ميزارم تو ادامه مطالب



ادامه مطلب...
موضوع : گردشهای پسملی و دخملی

نوشته شده در تاريخ 9:44 | دوشنبه 6 آبان 1392 توسط مامان مليحه

من اومدم با يه دنيا شرمندگي

 

کوچولوهاي قشنگم ايليا و آيلين جونم ......مامان حسابي شرمنده ست از اينکه وبلاگ چند وقته که حسابي تهنا مونده و مامان چيزي براتون ننوشته ......ولي باور کنيد شرايط يه طوري بود که حس و حال نوشتن نداشتم .....اخه هميشه از شاديها و خوشي ها ميشه گفت و گفتن ه  غم و غصه ودلتنگي خيلي سخته ....هم واسه کسي که مي نويسه وهم واسه اونايي که قراره بخونن ...و وقتي قرار شما نازنين ها با خوندنشون ناراحت بشين همون بهتر که ننويسم .......

 

ايليا جون اين روزها خيلي آقا شده ....به حرف مامان و بابا گوش ميده ولي ولي ....امااما .....شرطي مشغول تلفنمثلا اگه مامان بگه ايليا جون بشين اينقدر ندو ....ايليا ميگه :چشم مامان مي شينم به شرطه اينکه شماهم برام سي دي بن تن بزاري

مامان ميگه ايليا جون وقته خوابه .....بوس و شب بخير .....و شما ميگي چشم مامان جون الان ميرم ميخوابم به شرط اينکه بياي برام قصه بخوني و.......اين ماجرا ادامه داره

نقاشي هات خيلي عالي تر شده پيکاسوي مامان ....خصوصا بعداز اتمام کلاس نقاشي .....هنرمندمن

خدا رو شکر اشتهات خيلي باز شده ...برعکس گذشته که هميشه بايد ازت مي پرسيدم که چي ميخوري برات بيارم الان ديگه خودت هر يه ساعت يکبار مياي ميگي مامان يه چيزي بده بخورم .....و خودت هم با سرعت نور خيار بر ميداري و چه اجازه بدم وچه نه ميل ميکني .....عاشق خيارو شليل و خربزه هستي

هفته اي يه شب پيتزا هم که جزو لاينفکه زندگيت شده عزيزم .....پنچ شنبه به پنج شنبه با شيرين زبوني ميري سراغ بابا وحسابي از سرو کولش آويزون ميش و هي چپ و راست ميگي :بابا جون دوستت دارم ...عاشقتم و.......و پيتزا رو نقد ميکني

خيلي دوست داري با بابا بري پارک ورزش (اصطلاح شما واسه پارکي که وسايل ورزشي هم داشته باشه )وکلا از اينکه مرد و مردونه با بابايي باشي لذا ميبري و ميگي :دخترابا دخترا و پسرا با پسرا .....يعني من وآيلين ميريم تو دسته دخترها و شما و بابايي ميشين دسته پسرها

واي از اين بن تن تنيسون ......................

روزي نيست که يه سي دي از بن تن تماشا نکني .......تازه خيلي جاهاشو استپ ميزني و منم دعوت ميکني که ببينم .....لاک پشتهاي نينجا ....انگري بردز....مرد عنکبوتي ...پو جزو بيشترين سي دي هايي هست که تماشا ميکني

با خواهر جون خيلي مهربوني و دوستش داري .....اميدوارم هميشه هواي خواهر جونت رو همينطوري داشته باشي

و اما آيلين خانوم

دخترم به معناي  واقعيه کلمه مهربونه ...فداش بشم من

دوست داشتنت رو با گذاشتن سرت رو شونه هاي کسي که بغلش هستي نشون ميدي واگه نشسته باشه سرت رو روي پاهاش ميزاري

خودت رو حسابي واسه مامان و بابا لوس ميکني و عاااااااشق داداش ايليايي

از جلوي تلويزيون و زير ميزها و خصوصا ميز ناهارخوري نميشه جمع ت کرد دخترم

کشوهاي ميز تلويزيون رو چسب کاري کرديم تا از گزند شما در امان باشن

اين روزها عااااشق اين هستي که يه کشويي رو بکشي و وسايلش رو از توش با شدت پرت کني بيرون

استعداد عجيبي در بريزو بپاش داري

لباسها رو از توي ماشين لباسشويي در مياري ....کشوهاي اشپزخونه رو ميکشي و وسايلش رو خيلي شيک و قشنگ پرت ميکيني روي سراميک و حسابي ي ي ي ي از سرو صداش لذت ميبري

در نقش يه جاروبرقي هر چيزي که روي فرش ريخته شده رو جمع ميکني و سريعا ميزاري تو دهن مبارکت

کلا به همه جي به چشم يه خوراکي نگاه ميکني ....کنترل تلويزيون ....سي دي ...اسباب بازي ....لاک هاي مامان ....دمپايي هاي حموم بابا .و........

خيلي تلاش ميکني واسه راه رفتن و دستاي کوچولوت رو از مبل و راحتي ميگيري و يه دوره شمسي و قمري دورتادور خونه ميزني و به جلوي ميز تلويزيون که ميرسي ميشيني و خرابکاري هات رو اونجا انجام ميدي

خيلي حرف نميزني فقط در حد بابا ....م م م م =مامان .....دد=بيرون

سرسري ؛دس دسي ؛ناناي ؛باي باي رو به خوبي ميفهمي و انجام ميدي

به محض اينکه توي ماشين يا خونه صداي آهنگ بشنوي بدون معطلي شروع به دست زدن ميکني

توي خوردني ها هنوز شيربرنج رو خيلي دوست داري .....سوپ به خصوص سوپهايي که ماماني درست ميکنن رو خيلي دوست داري و کلا با غذا رابطه خوبي داري و بد غذا نيستي

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:55 | دوشنبه 6 آبان 1392 توسط مامان مليحه

اين روزها دخملم خيلي شيرين شده ....اينقده که بعضي وقتها ميخوام درسته درسته قورتش بدم

را رفتنت خيلي پيشرفت کرده ...کاملا ميتوني تعادلت رو موقع راه رفتم حفظ کني و شوق عجيبي واسه دويدن داري .....

موبايل اسباب بازي رو برميداري و دورتا دور خونه راه ميري و الو مي کني ....اما نمي دونم با کي حرف ميزني که حرفات تمومي نداره .....وقتي هم که تموم ميشه تلفن خونه رو برميداري و دوباره شروع به راه رفتن و حرف زدن .....بعدشم مثه يه دخمل خوب و خانوم گوشي رو ميدي به مامان ...فدات بشم

در مقابل اين حرکت جديدي که ياد گرفتي .ديگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و يه فشار از نوع شديد تو  بغلم ....در حدي که احساس کردم اگه يه خورده ديگه فشارت بدم له ميشي ....اخه دخملي عشق مني ي ي ي ي

کيف کيتي ت رو ميندازي روي شونه ت و راه ميري وحرف ميزني و هم زمان بادستاي نازت يه چيزايي ميگي که متوجه نميشم وفقط دوست دارم تو اون لحظه بخورمت

به محض کليد انداختن بابا ...متوجه ميشي و ميري دم در ......و ميگي باب اوم=بابا اومد

خيلي خودت رو واسه بابايي لوس ميکني عشقم

با ايليا هم دنيايي داري .....کافيه ببيني يه چيزي داره ميخوره ....ميري طرفش و با زبون خودت بهش ميفهموني که به منم بده وداداشي مهربونت بهت ميده

عاشق مطاله هستي نفسم و از ورق زدن لذت ميبري

تازگيهام ميري جلوي گاز و توي شيشه رفلکس خودت رو که ميبني شروع به ذوق زدن ميکني ....خودت ر ناز ميکني و ميبوسي ......و با خودت حرف ميزني

ديگه موقع خواب لازم نيست تو گهواره باشي و تکونت بديم تا بخوابي ...آخه خانوم شدي ديگه ...يه شيشه شير برات درست ميکنم و مثه يه فرشته شيشه ت رو که خوردي ميخوابي هم عصرها و هم شب ها جيگر مني ؛عشق مني ؛عمرم مني ؛

 



موضوع : عروسکم خانوم شده

نوشته شده در تاريخ 12:52 | چهارشنبه 20 شهريور 1392 توسط مامان مليحه

اولين بار که چهار دست و پا رفتي اول ارديبهشت ماه 92بود

اولين مرواريد دخملم در اواخر فروردين ماه 92درخشيد

اولين قدم دخترقشنگم در دوم شهريور ماه توخونه ماماني برداشته شد

اولين مسافرت آيلين جون در پنج شنبه 7شهريور ماه به سمت شمال بود

اولين لقمه واقعي درتير ماه ...يه لقمه نون و ماست چکيده ....که اينقدر خوشمزه خوشمزه خوردي که نگو و نپرس

اولين بيماري دخترم درتيرماه 92بودکه تمام بدنت دونه هاي ريزو قرمز زدو دکتر گفت :حساسيته .....

متاسفانه بقيه ش فعلا يادم نمي ياد عسلي .....به محض اينکه يادم اومد برات مي نويسم گل گلي مامان



موضوع : اولين هاي دخترم

نوشته شده در تاريخ 12:38 | چهارشنبه 20 شهريور 1392 توسط مامان مليحه

خدا بيامرزت مامان بزرگ .....هميشه ميگفتي :عمر مثله برق و باد ميگذره ............

و حالا ميفهمم....................

انگار همين ديروز بود که يه حسي بهم گفت :يه شاهزاده ناز و خوشگل اومده توي دلم ............

يادش بخير ......اولين تجربه مادر شدن ............

هميشه اولين تجربه ها يه طعم ديگه اي دارن ؛خصوصا اينکه تجربه شيريني هم باشن و ايليا همون تجربه شيرين منه ...........

پسرم

با پا گذاشتن به زندگيم رنگ و بوي ديگه اي دادي واين حس قشنگ هيچ جوري قابل توصيف نيست عزيزم

همه چيه من شدي .....مايه آرامشم ......اميد ناميدي هام ..........تکيه گاه تنهايي هام .......

وقتي ميخوابيدي ؛ساعتها بهت زل ميزدم و باهات درد و دل ميکردم ....از آرزوهام برات ميگفتم ..........

دوست داشتم زمان زودي بگذره و تو صدام کني مامان ....زمان گذشت و تو توي هفت ماهگي با گفتن ماما....تمام دنيا رو بهم دادي

دوست داشتم زمان زودي بگذره و راه بري .....زمان گذشت و تو دقيقا 20روز مونده بود به تولدت راه رفتي

دوست داشتم زمان زودي بگذره و.....................

و زمان گذشت و گذشت و تو نازنينم هرروز واسه من عزيزتر شدي ....................

اما زمان ديگه بر نميگرده هيچ وقت .....اين قانون طبعيت عزيزم ...........

واسه همينه که دوست دارم قدر لحظه لحظه زندگيت رو بدوني که همين لحظه ها هستن که آينده تو رو مي سازن

و آينده تو ......آينده تو که باارزش ترين هستي من توي دنيا هستي واسه من خيلي مهمه

دوست دارم توي هر کاري بهترين باشي شاهزاده من

اين خصلت همه ماماناي دنياست عزيزم .........هميشه بهترينها رو واسه بچه ها شون ميخوان و منم از اين قانون مستثنا نيستم پسرم

دوست دارم هميشه در اوج ببينمت ......هميشه شاد و سرزنده و پر شور ..................

 و براي رسيدن به اين هدف تمام تلاشم رو ميکنم و ميدونم روزي ميرسه که تو مايه سرافرازي من و بابا ميشي .

و اون  روز ميرسه .................................

واسه ديدن عکسا .................باهم بريم به ادامه مطالب

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:00 | شنبه 8 تير 1392 توسط مامان مليحه
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








Lilypie First Birthday tickers
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

كد ماوس



جاوا اسكریپت